تبليغاتX
رها در باد

به نام خدا                                                         داغ

 

اولین ترمز را که گرفت داغ شدم . پیرمردی دوچرخه به دست رد شد .

 

-         برو عمو اونور مگه عروس می بری ؟

 

داغ شدن از ران پایم شروع شد . با ترمز دوباره در باز شد جابجا شدم.

 

اولین بار که داغ شدم وقتی بود که زن عمو دستم رو گرفت . همون روز بود که با مینا دکتر

 

 بازی می کردیم .

 

از در تو امد و دستم را گرفت پرتم کرد روی پله با کمر به زمین خوردم .

 

-         ذلیل مرده دیگه نره خر شدی ، می خوای برا دخترم حرف درست کنی؟

 

من که کاری نکرده بودم مثل همیشه داشتیم بازی می کردیم . اصلا چرا تا چند روز پیش نره

 

 خر نبودم ؟ شایدم به خاطر اون روز می گه که صبح از خواب بیدار شدم .

 

-         پاشو بچه  ظهر شد تا کی می خوای بخوابی ؟

 

چشمام وا نمی شد مثل چسب دو قلو بهم چسبیده بود . قی گوشه چشمم رو کندم و به زور

 

 چشمم را باز کردم . یه دفعه دیدم ای داد بیداد شلوارم خیس شده. اما مثل اینکه خشک

 

شده بود یه ذره بیشتر نبود زود بلند شدم کسی نفهمه .

 

وقتی مادرم شلوارم را دید خندید و  یواشکی به زن عمو گفت:

 

-نره خر شده هنوز این چیزا سرش نمی شه .

 

تقصیر من نبود سر شب شام نداشتیم . مادرم هم هی پنیرو هندوانه بست به ناف ما ، از

 

همونا  شده بود.

 

از سر پیچ که گذشتیم اینبار یه بار پای چپم بعد پای راستم داغ شد و بعد هم همه بدنم گر

 

 گرفت . می دونم از همون پام شروع شد و اومد تا زیر نافم اصلا فکر کنم حالم خوب

 

نیست . نکنه مثل پسر اقدس خانم شدم ؟

 

گفتند باد نمی دونم چی داره؟بعد هم عملش کردند .نه من می ترسم همون داغ بشم

 

بهتره ..........

 

چرا من اینطوی شدم ؟ نکنه دیشب روم رفته عقب تب کردم حالیم نیست ؟

 

اما همیشه تب از صورتم شروع می شد حالا از پام .....

 

اما خوشم اومد کاش یه پیچ دیگه هم مثل اولی باشه . دوباره ترمز کرد .

 

-         آقا مرسی پیاده می شیم .

 

-         بفرمائید

 

بغلی چپ چپ نگاهم کرد .

 

-         آقا پسر برو اونطرف حالا که جا داری ؟ یه ساعته چسبیده به من .......

 

مانتواش را صاف کرد .

 

خودم را کشیدن اینطرف اما قلبم تندتر از همیشه می زد .

 

 

 

پایان                                            
+ نوشته شده توسط رها سلیمانی در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 0:39 |

 


اولي كه آمد دامن پليسه كرمي با خطهاي قهوه اي ويك نيم تنه قهو اي كم رنگ كه يك آستين داشت پوشيده بود. مو هايش را مثل ژاپوني ها جمع كرده بود ا زروي سن رد شد وبه آخررسيد چرخي زد و اندكي ايستا دو ودوباره قري به كمر داد و ا زجلوي تماشاگران گذشت.

دومي پيراهن مشكي بلندي پوشيده بود خيلي ساده بود ولي مو ها يش مثل تاج خروس بود وقتي پشتش را به او كرد ديد.  ازسرشانه تا بالاي با سنش لخت ا ست.

 

در گوشش بوقي پيچيد. روي ميز شلوغ شده بود چندتايي كنترل وگوشي به اضافه يك كاغذ و قلم وظرفي پر ا ز پوست ميوه،

دست برد از بين آنها برداشت :الو بفرمائيد!!

ــ الو،الو......

بوق اشغا ل زد. گذاشتش روي ميزوآ ن يكي را برداشت كمي زد رفت جلو...

ــ يعني كي بود؟؟

پلي  را زد . توي مبل قرمز چرمي پشت به آشپز خانه فرو رفت پايش را از زير ميز شيشه اي بيرون كشيد ودر بغل گرفت دوباره  صدايش در آمد.

ــ ول كن هم نيست!!!

برداشت.

ــ الو بفرمائيد،دوباره كه لال شدي من كه ميدونم كي هستي....اما بايد عرض كنم ما حرفامونا زديم فهميدي؟

بازم جواب نداد:

ـ ترسو....

انداختش روي ميز كنار بشقاب ميوه، يك سيب از بشقاب پايين افتاد.

چشم دوخت به جلو ا يندفعه يك دامن بلند با گلهاي زرد بزرگ ونيم تنه پوشيده بود.

مو هايش را سيخ سيخ زده بود مثل كسي كه بهش برق وصل كنند لاغرودراز هم بود دستش را روي دكمه استوپ زد و پرتش كردكنار ديوار، پايين ويترين افتاد از جا بلند شدمشتي آ ب به صورتش زد احساس تب داشت. مشتي د يگرزد.  ا يندفعه نسيم خنكي به صورتش خورد دوباره صدايش را شنيد.

ــ احمق ،ول كن هم نيست....می دونه کلی کار دارم .

در دستشوئي رابست.

- مطمئنم خودشه مي خواد منت بكشه..

ــ عقب افتاده اصلا نمي فهمه دوره اين حرفا گذشته  فکر می کنه منم مامان جونشم صبح تا شب كنار اجاق باشم و بوي پياز داغ بدم. پس كي به خودم برسم؟؟؟؟ بعد يکماه حالا يادش اومده .

صدايش را کلفت کرد :

يا من يا اينا  .....

خنديد . نگاهش به صفحه زرد رنگ ساعت آشپزافتاد :

ــ واي ديرم شد بايد برم سراغ خياطم امروز پرو دارم!

مانتواش را از روي صندلي كنار راهرو برداشت بطرف آيينه چوب لباسي رفت.

ــ آخ سوختم . اه ا ين مو گيراينجا چيكار مي كنه؟

پايش را ماساژ داد ولنگان لنگان روسريش را ازروي مبل برداشت. گره ا ش مي زد كه صدايش درآمد ­---اما نه صداي در بود.

آيفون را برداشت صداي بمي آمد.

ـ خانم نامه داريد!

ــ بندا زش زير در.... 

ـ احظاريه اس ،بايد خودتون امضاء كنيد.

ــ پس صبر كن...

كيفش را برداشت و پله ها را دوتا يكي كرد.

ــ حتما اشتباه اومده اين پستچي ها گيجند!!!!

از پشت شيشه سايه لاغر وبلندي را ديد دكمه هاي مانتواش هنوز باز بود جلو كشيد ودر را باز كرد.

ـ مي بخشيد خانم حكيمي؟

ــ بله ،خودم هستم.

ـ بفرمائيد، اينجا را امضاء كنيد!

خودكارراداد دستش ودرپاكت را باز كرد نگاهي روي سطرهاي آن كرد.

ــ ديوونه،اين دفعه حسابي قاطي كرده.......

نگاهي به ساعتش كرد:

ــ واي ديرم شد...

 پایان

 

 

 

+ نوشته شده توسط رها سلیمانی در سه شنبه هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:54 |

در حالي كه مي دويد محكم به در زد.

ــ اقا وايسا،اقا وايسا...

ايستاد ودرباز شد.از پله بالا رفت و ميله را گرفت.نفس نفس مي زد گلو يش خشك شده بودوصورتش گل انداخته بود. سينه هايش از زير ما نتوسياه و كوتاهش بالا و پايين مي رفت از شيشه به بيرون نگاه كرد از آنجا دور مي شد.

نفس راحتي كشيد دستش را روي كيف چرمي كوچكش كه حالا مثل شكم زن حامله شده بود كشيد.

ــ بالاخره تموم شد. را حت شدم .ا يندفعه هم گذشت......

جلوي آيينه منبت چوبي بزرگ ايستاده بود. توي آيينه دختري با چشمان سبزوموهاي صاف خرمايي كه روي شانه هايش ريخته بود وحالا يك بلوز قهوه اي با راه راه كرمي پوشيده بود ،به ا  و چشمك زدو به دختر توي آيينه خنديد.

ــ ديدي موفق شدم؟ با لاخره مال خودم شد.گفته بودم مال منه؟ ببين باهاش چي شدم فقط دلم ميخواد قيافه سوري را ببينم . حتماچشماش از كاسه در مياد تازه اين كه چيزي نيست.....

بطرف كيفش كه روي تخت كنار اتاق بودرفت. در كيف باز بود. كيف ديگر فارغ شده بود.

يك گردنبند با نگين درشت سبز بيرون آوردوجلوي سينه اش گرفت و جلوي آ يينه رفت ا يندفعه دختر توي آ يينه هم يك گردنبند دا شت چشم به ا و دوخت.

ــ آخي حالا خيالم راحت شد. شب جمعه مهموني سوري را هم مي رم ديگه لازم نيست ناز مامانو بكشم آخرش هم بگه پول ندارم نرو مگه ميشه نرفت مادرا كه ما را درك نمي كنند حدا قل.....

اشك توي چشما نش برق زد آب دهانش را قورت داد.

ــ اگه بابام بود........

چشم از بلوز گرفت به يك نيم تنه پوشانده بودند. چند تا هم شلوار جين و روسري رنگ رنگ اطراف آن بود امااو بيشتربه بيننده چشمك مي زددختر نگاهي به اطراف كرد وآرام وارد مغازه شد. سراميك هاي سبز كف مغازه برق مي زدند خانمي از مغازه بيرون آمد.

جلوتررفت بوي عطرش توي مغازه پيچيد پسري خوش رو كه قدش به زحمت به قفسه دوم مي رسيدجلو آمد:

ـ امري داشتيد خانم؟

عشوه اي به گردنش داد و صدايش را ظريفتركرد:

ــ مي بخشيد! اون بلوزقهوه اي توي ويترين را مي خواستم....  

پسراز قفسه پشتش لنگه همان بلوز را آوردوروي ميز گذاشت دختر به اطرا ف نگاه كرد همه چيزمرتب سر جا يش بود دستي زير بلوز گرفت و ابروها يش را درهم كشيد.

ــ نه اينو نمي خوام يه رنگ د يگه بديد!

 فورا يك بلوز ديگر روي ميز گذاشت هنوز لحظه اي نگذشته بودكه روي ميز پراز بلوزهاي جورواجور ورنگ رنگ شد. دختر چهار تا از بلوزها را برداشت:

ــ اين سه تا را امتحان مي كنم اما بگم اگه بهم نخورد هيچ كدوم نمي برم!

پسر لبخندي زد:

ـ مغازه از خودتونه خانم هر طور ميلتونه.

لباسها را بردتوي پرو چند دقيقه بعد برگشت وسه تا از بلوزها را روي ميزگذاشت.

پسر روي ميزشيشه اي را خلوت كرده بود:

ـ كدوم مي بريد؟

ــ هيچكدوم رنگها ش بهم نيومد.

ـ چرا؟

ــ نه دوست نداشتم،جديد چيزي نمي ياريد؟

ـ چرا چند روز ديگه....

ــ پس همون وقت مزاحم مي شم!

ـ خواهش مي كنم ......

از مغازه بيرون آمد . لبها يش به لبخند ازهم باز شد:

ــ پسره هالو....

چند تا جوا ن كنار نرده هاايستاده بودند. يكيشان با موبا يل حرف ميزد يكي هم به طبقه پايين وآ ن يكي بالا را نگاه مي كرد از كنارشان رد شد. نگاهها را بسوي خود كشيد.

شلوار كرميش رانهايش را به تماشا گذاشته بود صورت كرم زده اش رادرقا ب روسري سياهش گرفته بودولبه هايش از آنجا روي شانه ها يش رها شده بودو سينه مرمرش نمايان شده بود.

مژه هايش را ريمل زده بودو لبهاي روژ زده ا ش هر كسي را به تماشا وا مي دا شت. سرش را با حالت خاصي اينطرف و انطرف مي چرخاندو مغازه ها را يكي يكي از ديد مي گذراندامااز مغازه بدليجا ت نتوانست بگذرد برق گردنبند ها و دستبندها زير نور لامپها او را به خود جذ ب كرد.

روبروي ويترين ايستاد مغازه كوچكي بود.

ما بين آنها چشمش گردنبندي با نگين سبز درشت را گرفت در شيشه اي را باز كرد ووارد مغازه شد.

ــ سلام اقا

مرد جوان كه خم شده بود وداشت ويترين پايين را مرتب مي كردسرش را بالا آوردوبا ديدن او

چهره اش خندا ن شد:

ـ سلام احوا ل شما خوش اومدين،امر بفرمائيد.....

با انگشت لاك زده اش به ويترين اشاره كردو گردنبند را نشان داد برا يش آورد.

دوباره به نگين قرمز و بعد آبي اشاره كرد روي ميز كوچك پر از گردنبند با نگينهاي متفاوت شددستش به ميز خوردچند تا از گردنبندها ا فتادروي زمين فورا دولا شدو آنهارا بالا آورد.

ــ ببخشيد،معذرت مي خوام.....

مردجوان كه هنوز مي خنديد با د ست اشاره كرد:

ـ نه خواهش مي كنم،مسئله اي نيست خودتونو ناراحت نكنيد!!!

ــ ببخشيد،اصلا مي رم يه روز ديگه مزاحم مي شم.

ـ نه خانم ،مسئله اي نيست!

ــ ببخشيد،خداحافظ

ـ خانم،خانم....

ازمغازه بيرون آمدوپله ها را چند تا يكي كردواز داخل پاساژ بيرون رفت. 

+ نوشته شده توسط رها سلیمانی در جمعه هفدهم تیر 1384 و ساعت 4:33 |

 

ــ سلام حيدر خان       

حيدر براي يك لحظه صداي خش خش ساطورش را قطع كردو سربلند كرد قامت بلندش ا ز پشت پيشخوا ن هويدا شد. جلوتر آمد. پشت ترازوي ديجيتا ليش،چشمان دريده اش همچو حيوا ن وحشي كه در انتظار شكاربود يكدفعه از هم باز شد. لبخندي از زيرسبيلهاي كلفت وسياهش نمودار شد.

ـ به حاج مر تضي احوال شما مخلصيم

آقا مرتضي هيكل چاق وكوتاهش را جلوتر كشيد. تسبيحش را در دستش گرداند لبخندي زد

ــ حال ،احوا ل مي بينم كه روپوش پوشيدي؟

حيدر نگاهي به روپوش سفيدش كردوبا پشت د ست سياه وكلفتش عرقي از پيشاني بلندش گرفت.

ـ والله چه عرض كنم! شديم عروسك خيمه شب بازي هرجور دلشون بخوا د تكونمون ميدند ديروز هم اومدندبه ما پيله كردندكه يا بايد روپوش بپوشيم وديوا رها راكاشي كنيم يا در دكون مي بندند.

حاج مرتضي نگاهي به ديوارهاي سياه و كدر مغازه كرد. دستشويي سفيد كنار مغازه هم خاكستري شده بود چند تا زنبور هم وز وزكنان در هوا پرواز مي كردند.

ــ خوب پر بيراه هم نمي گند آخه اين ديوارها ديگه خيلي سياه شدند نا سلامتي قصابيه!!

ـ آخه ميدونيد تا بيام جم بخورم چند تا اب مي خوره؟

چشم حاج مرتضي به بيرون ا فتاد. زني با چادر رنگي كه چند جايش هم نا همرنگ وصله شده بود. لاغر بودو بلند از دم چادرش كفشهاي سياهش به آدم دهن كجي مي كردند

دهانشان به اندازه يك بند انگشت بازبودندزن درحالي كه فقط چشمهايش پيدا بود. نگاهي به داخل مغازه كرداما يكدفعه برگشت ورفت.

ـ خوب فرمايشي بود؟ بفرمائيد بنشينيد. باوركنيد حواسم پرت

چهار پايه را ازكنار يخچال برداشت وگذاشت جلوي پاي حاج مرتضي

حاج مرتضي بي تعارف نشست و نگاهي به يخچا ل كرديك گوسفندكامل ودوتا نصفه ا زتوي يخچال پيدا بودتوي يخچال بزرگه هم يك گاو بزرگ ودو تا گوساله چند تايي هم كله گوسفندبا زبان كج مظلومانه به او چشم دوخته بودنددستي به ريش سفيدش كشيد

ــ همون نصفه بره را شقه كن ببرم!

حيدر دوباره نيشش تا بنا گوش در رفت.

ـ چشم نوكرتم!

دريخچال را بازكردو گوسفندراازگل قلاب دراوردوانداخت روي ميزخون آلود يك زنبورمرده هم گوشه ميزبودبا دست انداخت روي  زمين وچاقو را برداشت وبه جان گوسفند افتاد.

زن دوباره از پشت شيشه مغازه به داخل نگاهي كرددستگيره درراگرفت اما يكدفعه چادرش راجلوتر كشيدو رفت. حاج مرتضي تسبيحش را در دستش جابجا كرد.

ــ مي شناسيش؟

ـ نه والله ،چادرش را جلو كشيده بودخوب نديدمش......

ــ مثل ا ينكه كاري داره هي مي ره هي مياد..

حيدر استخوا ن را با تمام قوا از گوشت جدا كرد.

ـ نمي دونم والله آدم چي بگه؟

زن برگشت ايندفعه در را بازكردو وارد مغازه شدصورتش را كيپ گرفته بودفقط دو چشم ريزوبي حا لش ا ز زير چادر پيدا بودگوشه اي ايستاد.

ــ بفرمائيدآبجي فرمايش ؟

زن اين پا اون پا كردونگاهي به حاج مرتضي كرد. حيدر گوشتها راداخل نايلون بزرگ ريخت وگذاشت روي ترازوحاج مرتضي از روي چهار پايه بلند شد ونگاهي به زن كرد

ــ حالا كارخانوم راه بندازيد من عجله اي ندارم.حالا هستم. بفرمائيد خانوم

زن نگاهي به پشت سرش كردجلوترآمدنگاهي به حاج مرتضي بعد به حيدر كرد واز زيرچادرش دستش را بيرون اورد. يك صد توماني روي پيشخوا ن گذاشت وآهسته گفت:

ـ اين صد تومن وگوشت مي خوام.

حاج مرتضي و حيدر با ناباوري به اونگاه كردند. حيدر آب دها نش را قورت داد

ــ اما آبجي صد تومن كه گوشت نميشه!!

زن سرش را پا يين گرفت.

ـ يعني يه تيكه كوچيكم نمي شه قد كف دست

ــ قد كف دست؟اون كه رب كيلو گوشت چند وقته نيومدي قصابي گوشت كيلوچهارهزارتومنه...

زن جلو آمدو شرمنده صدتوماني را برداشت وعقب گرد كردبطرف در،يخ كرده بود پاهايش سنگين شده بود.

ــ صبركن خواهر،حيدر خان يك كيلو گوشت بكش بده خانوم پاي حساب من!

زن نگاهي به او كرد.

گوشت ها را از اين دست به آن دست داد.در مثل هميشه باز بودازپله هاي سنگي پايين رفت. صدايي نميامددولا شدو يواش ازكنار ايوان از جلوي اتاق حاجيه خانم گذشت. صبح تا شب كناربساط چايي مي نشست .آمدورفت ها را كنترل مي كرد. خو شبختانه انگار خانه نبود پرده هارا كشيده بود.در اتاق بغليش هم بسته بودحتمااون پسره دانشجوصبح كلاس داشته از كنارحوض گذشت واز پله هابالا رفت در چوبي را باز كردووارد اتاق شد.

بوي نم و سيگاراتاق را پركرده بود. حسن وحجت هنوزاز مدرسه برنگشته بودند. خسرو هنوزخواب بودملافه پاره گلدار راكشيده بود روي سرش، زن چادرش را ا ز سربردا شت وروي رختخوابها انداخت وكنار ميزچايي نشست در زيرآن رابازكردوسيني كج وماوجي
را برداشت گوشتها را داخل آن گذاشت چاقورااز سرتاقچه برداشت تكيه اي از آ ن راخورد كرد.

ـ اينا كجا بوده؟

رويش را برگرداندخسروبيدار شده بودبه زحمت خودرااززيرملافه بيرون كشيدودو زانونشست ويك پا يش را درازكرد زيرشلواري راه راهش بالا رفته بودوپاهاي درازولاغرش پيدا بود. موهاي فروسياهش هركدام به طرفي رفته بودچشما نش باد كرده بودابروهاي پرپشتش رادرهم كشيدومحكم تر ازقبل گفت:

ـ گفتم ا ينا كجا بوده؟

زن چشمانش فراخ ترشد.آ ب دها نش رافروداد با زحمت :

ــ خريدم.....

مرديكدفعه مثل اسفنداز جاپريد

ـخريدي از كجا پول اوردي تو كه گفتي پول نداري؟

ــ پول كه نداشتم فقط همون صدتومن بوداما يه مردي دلش سوخت پول همشو داد.

خسروازجا بلندشد وبطرف چوب لباسي كناراتاق رفت با يك حركت كمربندسياهش راازتوي شلوارسياه وچروكش بيرون كشيدودوردست تاب داد.

ــ مرتيكه دلش سوخت يا عاشق چشم ابروت شده بودهان؟ هان ضعيفه پدرسوخته فكركردي من خرم؟

كمربندرا بالابرد ومحكم به شانه زن زد. زن به طرف ديوارچمبره زدضربه هاي كمربندبالا وپايين مي رفت وزن بي صدا گريه مي كرد.

ـ دلش برا ت سوخت يا رفته بودي ددر،اي  كارت به ا ون شكمت بخوره كه نخواد گوشت توش بره...........

ــ چرا همچين مي كني مردبخاطربچه هاگرفتم آخه تو كه صبح تا شب خوابيدي فكر ا ونا نيستي از بس سيب زميني خوردنددارند از حا ل مي رند بي انصا ف !

ضربه بعدي كمربند كنا رچشمش خوردديگر جوا ب ندا د. مردكه از زدن خسته شده بودشلوارش را روي هما ن پيژامه ا ش بالا كشيد لبه پيراهنش ا زشلوا ربيرون زده بود.

گوشت را بردا شت وبا سيني پرت كرد بيرون وكفشها يش راكه پشتش را خوابانده بودبپا كردو رفت بيرون دقيقه اي بعد صداي فريادحاجيه خانم را شنيد حتما صداي دعواي انها را شنيده بوديا گوشتها را ديده بود ياد كرايه عقب ا فتاده بود؟.........

زن روسريش را به سر كشيد ودستش را كنار چشمش گذاشت درد شديدي حس مي كرد.

نگاهش را از حاج مرتضي گرفت.

ـ دستتون درد نكنه خدا ا ز آقايي كمتون نكنه اگه مي خوا ين كمكم كنيد ا ين يه كيلو را شيش تيكه ا ش كنيد هردفعه ميام يه تيكه ا شومي برم

ــ چرا همشو نمي بري خواهر؟!

زن دستش را كنار چشمش كشيد دوباره درد ش را احسا س كرد.

ـ اينطوري بهتره و گرنه اصلا نمي خوا م

ــ باشه حيدرخان اين گوشتو همونطور كه خانوم مي خوا د بهش بده بازم خوا ست اشكالي نداره خودم ميام حساب مي كنم!

حيدر تكه گوشتي اندازه كوچكتر از يك كف دست توي نايلون انداخت وگذاشت جلوي زن،زن گوشت را برداشت. ا شك در چشما نش جا خوش كرده بود.....

ـ خدا از برادري كمتون نكنه تا عمر دارم دعا گوتونم

از مغازه بيرون آمد.

ــ حاجي كار درستي نكردي ياد مي گيرند....

حاج مرتضي كه دور شد ن زن را نگاه مي كردسكوت كرد.

 پایان

+ نوشته شده توسط رها سلیمانی در یکشنبه پنجم تیر 1384 و ساعت 19:56 |

 بسرعت داشت مي دويدصداي نفس نفس او را مي شنيدم قلبش از هميشه تندترمي زداما يكدفعه قدمهايش را كندتر كردكمي كه دقت مي كردي مي فهميدي كه داردروي نوك پنجه راه مي رود

ــ كجا بودي تا حالا نمي گي درس و مشق داري؟

ايستاد

ـ الان مي رم مي خونم

ــ اگه باباد بياد ببينه دوباره دنبا ل بچا افتادي اونوقت حالتوجا مي ياره

ـ خوب حالا مي رم ديگه

آهسته از كنار ديوار به اتاق بغلي رفت ايستاد مرااز زير پيراهنش بيرون آورد. نفس راحتي كشيدم اما هنوزحالم جا نيامده بودكه مراانداخت توي كمدوباعجله دررا برويم بست ميان خرت وپرتهاي كمد بودم يك سيم به پايم گير كرده بودپايم راكشيدم كه سرم به يك چیزی خوردنمي دانم اينهمه آشغال اين جا چه مي كرد

انبردست،سيخ ،سيم من طبقه بالا بودم طبقه پايين هم پر بوداز كاغذوكتاب ودفترچه به زحمت خودم را سراپا كردم بالا را نگاه كردم چند تا لباس زمستاني آويزان بود خودم را لاي در رساندم از آنجا بيرون را نمي شدديد

جلوتركه رفتم سوراخي را ديدم محمود جلوي در جلو نشسته بوددر كه بازمي شددرختان وگلهاي باغچه را مي شد ديد محمودروي كتابها دولا شده بودبيخود ورق مي زدپدر تازه از سر كار برگشته بودلباسهايش را به چوب لباسي كنار اتاق آويزان كردوروي پتو به متكا تكيه دادمادر برايش چائي آورد.

محموددقايقي به كتابها وررفت بعد بلند شد. پدرهمانطوركه استكان چائي را بالا مي كشيد نيم نگاهي به او كرد

ـ كجا؟

ــ مي خوام برم يه دفترازحسين بگيرم!

ـ مگه خودت نداري ؟!

ــ چرا اما چند تا تمرينه ننوشتم

ـ از بس سربه هوائي اون مال ديروزاينم مال حالا صد دفعه گفتم بچسب به درس ومشق اين بازي ها را در نياراينجوري بگذره آخرسال رفوزه اي ا ونوقت ميشي يكي مثل من صبح تا شب بايدكار كني و آخرش هيچي به هیچی

حرف گوش كن بچه...

محمود سرش را پا يين گرفت

ــ حالا برم؟

پدر دستي به سيبيلش كشيدوگفت:

ـ برو اما زوداومدي واي بحا لت اگه بري دنبال بازي...

محمود اين پا و اون كرداما بالاخره بيرون رفت

ـ اقدس اين كوپناروبرداربيار مي خوام برم روغن بگيرم!

ــ مگه روغن اعلام كردن؟

ـ آره اومدن ديدم علي آقا روغن مي ده

ــ فكر كنم توي كمد باشه!!!

پدر در حالي كه زيرپوشش را روي شكم گنده اش پايين مي كشيداز جا بلندشدنزديكتر شدحالا فقط خطهاي راه راه پيژامه اش را مي ديدم اما يكدفعه در كمدرا باز كرد

ـ اين چيه اينجا مگه من ديروزنگفتم اينوبندازه بيرون حالا اورده توي اتاق...؟

مادر محمودزدتو سرش

ــ بخدا من نديدم كي اورده!

مرا به بيرون پرتاب كردبا كمر افتادم توي باغچه

ـ واي به حالش اگه بيادتوي اين خونه يه محمود بسازم صد تاازاونورش در اد براي من زرنگ ميشه..؟

مادر مرااز روي زمين برداشت

ــ حالا چرا اين زبون بسته را انداختي مرد

ـ بهتر

حالا خودم يواشكي مي برمش كه نفهمه آخه اين بچه چيكار كنه ؟ تنهاست .هم بازي كه نداره دلش به اين چيزا خوشه.

چادرش را سر كردوبا هم بيرون رفتيم محمود داشت مي امدخانه،مادراو را ديد

ـ الهي بچه خير نبيني كه هرروز يه شر بپا مي كني مگه بابات نگفته بودا ينوببر بيرون حالا بردي تو كمد

محمود مرا گرفت

ــ مي برمش

ـ حالا ديگه كه مي زنه سيات مي كنه آخه هرچي به سرت بياد حق ت...

محمود بي توجه به مادر مرا با خود كنار آب برد

ـ برو لاكي مي ترسم بابام بكشدت...

منو توي آب گذاشت اما من همه اش فكر كتكي بودم كه از باباش مي خورد.   

 

 

 

 

 

                  
+ نوشته شده توسط رها سلیمانی در چهارشنبه هجدهم خرداد 1384 و ساعت 18:1 |

 

پاهايش را به زور به دنبال خود مي كشيد. با هر قدم گل ولاي زيادي به لباسهايش پاشيده مي شد.باراني بلندي پوشيده مي شد. لكه هاي قهوه اي روي آن يادگار سا لهاي آب ند يدن بود. زير آن آ نقدر قوز كرده بودكه به روي زمين كشيده مي شد.آب دها نش را قورت دادوبا دست بيني ا ش را بالا كشيد. كلاهي پشمي توي سرش كشيده بودتا كله ي بي مويش پيدانشود.

سالها بودكه از اين كوچه هاي تنگ و تاريك مي گذشت. صبح كه مي شداز خانه بيرون مي زد.

ـآقا اين ساعت چنده؟ اين ا نگشترچطور؟

ــ ساعت دو هزار تومن،ا نگشترم دويست تومن.

ـ اوه،چقدر گرون مي دي!

ــ سكوت مي كردوجوابي نمي داد،پسر اخمي كرد:

ـ چه بد اخلاق با يه من عسلم نمي شه خوردش.

سيگاري روشن كرد.

ـ بد اخلاق، اونم هميشه همينو مي گفت.

ــ من بد اخلاقم ؟!!

ـ آره ديگه، هميشه اخم مي كني، بايد صد تا جك بگم تا بخندي

ـ پس خوبه هستي؟

ــ واه؟؟

ـ واه نداره!.....

ــ آقا ا ين چاقوچنده؟

مي دونست چقدر خاطرش رو مي خوام . اگه اون نبود خنده ازيادم مي رفت.

ـ خوب اگه نمي فروشي بگو نمي فروشم.چرا جواب آدمو نمي دي ؟

درست مثل حالا چند سا ليه كسي دندونامو نديده.

ـ همه همسايه ها بهم مي گندچطور با اين مرد زندگي مي كني؟چقدر بد عنقه؟...

ــ مي دوني كه نيستم؟!

ـ  يعني خودمم گول بزنم؟

ــ دست شما درد نكنه.

ـ آخه هميشه تو فكري ،هر كي تورا نشناسه...!

ــ آقا رحيم تو بسا طت كبريت پيدا مي شه؟ 

ـ غلط كردم، غلط كردم، اختر خانوم.

ــ زود با ش اون دست صاب مرده تو بيار بالا تا حاليت كنم. حالا آبروي منو مي بري ؟

ـ غلط كردم،غلط كردم.

ــ حالا ديگه چقلي مي كني؟ بكش!!

ـ آخ سوختم ،سوختم،تورا خدا!

ــ حق ده تا تو باشي ديگه چقلي نكني.

سيخ رابه كناري پرت كرد ورفت. به ديوار زير زمين تكيه دادم اما سر خوردم پايين . عين گربه چمباتمه زدم.اشكهايم را پاك كردم. دستانم مي سوخت.

کم کم  چند تا تيله ي قرمز روي دستم بود.

به منقل نگاه كردم. چهره ي سرد بي روح مادر ميان آتش بهم لبخند زد . بلند شدم  چشمم به در خانه  افتاد. يك ماه نبود كه جنازه حسن را از همين در بيرون بردند.

تب كرده بود .تا صبح ا خترتوي حياط نگه ا ش داشته بود. او هم طاقت نياورد باآن برفي كه مي آمد، آدم سالم هم مي مرد ديگه چه برسد به حسن، صبح كه ديدمش عين مجسمه شده بود.حركت نمي كرد تا هلش دادم، افتاد. پدر هم مثل هميشه توي اون دنیا بود در زیر زمين را هم بسته  بود.

ــ آقا رحيم چرا زل زل منو نيگا مي كني؟ اه ما روبگو رو ديوار كي يادگاري نوشتيم!

اون روز زودتراز هميشه به خونه رفتم تا به حياط رسيدم همه جا از تميزي برق مي زد.ا ز مطبخ بوي غذا نمي امد:

ـ زينت، زينت

دلم به شور افتا د. به طرف اتاق رفتم. زينت بي صدا افتاده بودگوشه ي اتاق، سماور قوري هم يك طرف افتاده بودند.آب پارچ ريخته بود روي سماوروخاموش شده بود. به طرفش رفتم، هر چه تكانش دادم جواب نداد . به سرعت از خانه بيرون رفتم وفخري خانم زن همسايه را صدا كردم. در عرض چند دقيقه خانه شلوغ شد.

چهره   ي فخري خانم از يادم نرفته، با چارقد ش  گوشه ي چشمش را پاك كرد:

-                                                                                         خدا صبرت بده مادر، بچه و مادر با هم... ديگه نفهميدم آتش . سیخ و تیله از جلوی چشمم رد شدند.  مادر سفید شد . زینت یخ کرد و احمد خندید . اما حالا بعد ازچند سال مي خواهم به اين روزگار بخندم، مي خوام به ............

-                                                                                         بلند بلند شروع به خنديدن كرد.از جا بلند شد، پايش به بساطش خوردوساعت ها وانگشترهاپخش زمين شد. اما او بي توجه شروع به خنديدن كرد.

                                         پایان

 

+ نوشته شده توسط رها سلیمانی در دوشنبه نهم خرداد 1384 و ساعت 17:53 |
من تازه اومدم اما از پست بعدی می خوام داستان بزنم .

 

+ نوشته شده توسط رها سلیمانی در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 20:47 |