تبليغاتX
رها در باد

 بسرعت داشت مي دويدصداي نفس نفس او را مي شنيدم قلبش از هميشه تندترمي زداما يكدفعه قدمهايش را كندتر كردكمي كه دقت مي كردي مي فهميدي كه داردروي نوك پنجه راه مي رود

ــ كجا بودي تا حالا نمي گي درس و مشق داري؟

ايستاد

ـ الان مي رم مي خونم

ــ اگه باباد بياد ببينه دوباره دنبا ل بچا افتادي اونوقت حالتوجا مي ياره

ـ خوب حالا مي رم ديگه

آهسته از كنار ديوار به اتاق بغلي رفت ايستاد مرااز زير پيراهنش بيرون آورد. نفس راحتي كشيدم اما هنوزحالم جا نيامده بودكه مراانداخت توي كمدوباعجله دررا برويم بست ميان خرت وپرتهاي كمد بودم يك سيم به پايم گير كرده بودپايم راكشيدم كه سرم به يك چیزی خوردنمي دانم اينهمه آشغال اين جا چه مي كرد

انبردست،سيخ ،سيم من طبقه بالا بودم طبقه پايين هم پر بوداز كاغذوكتاب ودفترچه به زحمت خودم را سراپا كردم بالا را نگاه كردم چند تا لباس زمستاني آويزان بود خودم را لاي در رساندم از آنجا بيرون را نمي شدديد

جلوتركه رفتم سوراخي را ديدم محمود جلوي در جلو نشسته بوددر كه بازمي شددرختان وگلهاي باغچه را مي شد ديد محمودروي كتابها دولا شده بودبيخود ورق مي زدپدر تازه از سر كار برگشته بودلباسهايش را به چوب لباسي كنار اتاق آويزان كردوروي پتو به متكا تكيه دادمادر برايش چائي آورد.

محموددقايقي به كتابها وررفت بعد بلند شد. پدرهمانطوركه استكان چائي را بالا مي كشيد نيم نگاهي به او كرد

ـ كجا؟

ــ مي خوام برم يه دفترازحسين بگيرم!

ـ مگه خودت نداري ؟!

ــ چرا اما چند تا تمرينه ننوشتم

ـ از بس سربه هوائي اون مال ديروزاينم مال حالا صد دفعه گفتم بچسب به درس ومشق اين بازي ها را در نياراينجوري بگذره آخرسال رفوزه اي ا ونوقت ميشي يكي مثل من صبح تا شب بايدكار كني و آخرش هيچي به هیچی

حرف گوش كن بچه...

محمود سرش را پا يين گرفت

ــ حالا برم؟

پدر دستي به سيبيلش كشيدوگفت:

ـ برو اما زوداومدي واي بحا لت اگه بري دنبال بازي...

محمود اين پا و اون كرداما بالاخره بيرون رفت

ـ اقدس اين كوپناروبرداربيار مي خوام برم روغن بگيرم!

ــ مگه روغن اعلام كردن؟

ـ آره اومدن ديدم علي آقا روغن مي ده

ــ فكر كنم توي كمد باشه!!!

پدر در حالي كه زيرپوشش را روي شكم گنده اش پايين مي كشيداز جا بلندشدنزديكتر شدحالا فقط خطهاي راه راه پيژامه اش را مي ديدم اما يكدفعه در كمدرا باز كرد

ـ اين چيه اينجا مگه من ديروزنگفتم اينوبندازه بيرون حالا اورده توي اتاق...؟

مادر محمودزدتو سرش

ــ بخدا من نديدم كي اورده!

مرا به بيرون پرتاب كردبا كمر افتادم توي باغچه

ـ واي به حالش اگه بيادتوي اين خونه يه محمود بسازم صد تاازاونورش در اد براي من زرنگ ميشه..؟

مادر مرااز روي زمين برداشت

ــ حالا چرا اين زبون بسته را انداختي مرد

ـ بهتر

حالا خودم يواشكي مي برمش كه نفهمه آخه اين بچه چيكار كنه ؟ تنهاست .هم بازي كه نداره دلش به اين چيزا خوشه.

چادرش را سر كردوبا هم بيرون رفتيم محمود داشت مي امدخانه،مادراو را ديد

ـ الهي بچه خير نبيني كه هرروز يه شر بپا مي كني مگه بابات نگفته بودا ينوببر بيرون حالا بردي تو كمد

محمود مرا گرفت

ــ مي برمش

ـ حالا ديگه كه مي زنه سيات مي كنه آخه هرچي به سرت بياد حق ت...

محمود بي توجه به مادر مرا با خود كنار آب برد

ـ برو لاكي مي ترسم بابام بكشدت...

منو توي آب گذاشت اما من همه اش فكر كتكي بودم كه از باباش مي خورد.   

 

 

 

 

 

                  
+ نوشته شده توسط رها سلیمانی در چهارشنبه هجدهم خرداد 1384 و ساعت 18:1 |

 

پاهايش را به زور به دنبال خود مي كشيد. با هر قدم گل ولاي زيادي به لباسهايش پاشيده مي شد.باراني بلندي پوشيده مي شد. لكه هاي قهوه اي روي آن يادگار سا لهاي آب ند يدن بود. زير آن آ نقدر قوز كرده بودكه به روي زمين كشيده مي شد.آب دها نش را قورت دادوبا دست بيني ا ش را بالا كشيد. كلاهي پشمي توي سرش كشيده بودتا كله ي بي مويش پيدانشود.

سالها بودكه از اين كوچه هاي تنگ و تاريك مي گذشت. صبح كه مي شداز خانه بيرون مي زد.

ـآقا اين ساعت چنده؟ اين ا نگشترچطور؟

ــ ساعت دو هزار تومن،ا نگشترم دويست تومن.

ـ اوه،چقدر گرون مي دي!

ــ سكوت مي كردوجوابي نمي داد،پسر اخمي كرد:

ـ چه بد اخلاق با يه من عسلم نمي شه خوردش.

سيگاري روشن كرد.

ـ بد اخلاق، اونم هميشه همينو مي گفت.

ــ من بد اخلاقم ؟!!

ـ آره ديگه، هميشه اخم مي كني، بايد صد تا جك بگم تا بخندي

ـ پس خوبه هستي؟

ــ واه؟؟

ـ واه نداره!.....

ــ آقا ا ين چاقوچنده؟

مي دونست چقدر خاطرش رو مي خوام . اگه اون نبود خنده ازيادم مي رفت.

ـ خوب اگه نمي فروشي بگو نمي فروشم.چرا جواب آدمو نمي دي ؟

درست مثل حالا چند سا ليه كسي دندونامو نديده.

ـ همه همسايه ها بهم مي گندچطور با اين مرد زندگي مي كني؟چقدر بد عنقه؟...

ــ مي دوني كه نيستم؟!

ـ  يعني خودمم گول بزنم؟

ــ دست شما درد نكنه.

ـ آخه هميشه تو فكري ،هر كي تورا نشناسه...!

ــ آقا رحيم تو بسا طت كبريت پيدا مي شه؟ 

ـ غلط كردم، غلط كردم، اختر خانوم.

ــ زود با ش اون دست صاب مرده تو بيار بالا تا حاليت كنم. حالا آبروي منو مي بري ؟

ـ غلط كردم،غلط كردم.

ــ حالا ديگه چقلي مي كني؟ بكش!!

ـ آخ سوختم ،سوختم،تورا خدا!

ــ حق ده تا تو باشي ديگه چقلي نكني.

سيخ رابه كناري پرت كرد ورفت. به ديوار زير زمين تكيه دادم اما سر خوردم پايين . عين گربه چمباتمه زدم.اشكهايم را پاك كردم. دستانم مي سوخت.

کم کم  چند تا تيله ي قرمز روي دستم بود.

به منقل نگاه كردم. چهره ي سرد بي روح مادر ميان آتش بهم لبخند زد . بلند شدم  چشمم به در خانه  افتاد. يك ماه نبود كه جنازه حسن را از همين در بيرون بردند.

تب كرده بود .تا صبح ا خترتوي حياط نگه ا ش داشته بود. او هم طاقت نياورد باآن برفي كه مي آمد، آدم سالم هم مي مرد ديگه چه برسد به حسن، صبح كه ديدمش عين مجسمه شده بود.حركت نمي كرد تا هلش دادم، افتاد. پدر هم مثل هميشه توي اون دنیا بود در زیر زمين را هم بسته  بود.

ــ آقا رحيم چرا زل زل منو نيگا مي كني؟ اه ما روبگو رو ديوار كي يادگاري نوشتيم!

اون روز زودتراز هميشه به خونه رفتم تا به حياط رسيدم همه جا از تميزي برق مي زد.ا ز مطبخ بوي غذا نمي امد:

ـ زينت، زينت

دلم به شور افتا د. به طرف اتاق رفتم. زينت بي صدا افتاده بودگوشه ي اتاق، سماور قوري هم يك طرف افتاده بودند.آب پارچ ريخته بود روي سماوروخاموش شده بود. به طرفش رفتم، هر چه تكانش دادم جواب نداد . به سرعت از خانه بيرون رفتم وفخري خانم زن همسايه را صدا كردم. در عرض چند دقيقه خانه شلوغ شد.

چهره   ي فخري خانم از يادم نرفته، با چارقد ش  گوشه ي چشمش را پاك كرد:

-                                                                                         خدا صبرت بده مادر، بچه و مادر با هم... ديگه نفهميدم آتش . سیخ و تیله از جلوی چشمم رد شدند.  مادر سفید شد . زینت یخ کرد و احمد خندید . اما حالا بعد ازچند سال مي خواهم به اين روزگار بخندم، مي خوام به ............

-                                                                                         بلند بلند شروع به خنديدن كرد.از جا بلند شد، پايش به بساطش خوردوساعت ها وانگشترهاپخش زمين شد. اما او بي توجه شروع به خنديدن كرد.

                                         پایان

 

+ نوشته شده توسط رها سلیمانی در دوشنبه نهم خرداد 1384 و ساعت 17:53 |
من تازه اومدم اما از پست بعدی می خوام داستان بزنم .

 

+ نوشته شده توسط رها سلیمانی در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 20:47 |