تبليغاتX
رها در باد

در حالي كه مي دويد محكم به در زد.

ــ اقا وايسا،اقا وايسا...

ايستاد ودرباز شد.از پله بالا رفت و ميله را گرفت.نفس نفس مي زد گلو يش خشك شده بودوصورتش گل انداخته بود. سينه هايش از زير ما نتوسياه و كوتاهش بالا و پايين مي رفت از شيشه به بيرون نگاه كرد از آنجا دور مي شد.

نفس راحتي كشيد دستش را روي كيف چرمي كوچكش كه حالا مثل شكم زن حامله شده بود كشيد.

ــ بالاخره تموم شد. را حت شدم .ا يندفعه هم گذشت......

جلوي آيينه منبت چوبي بزرگ ايستاده بود. توي آيينه دختري با چشمان سبزوموهاي صاف خرمايي كه روي شانه هايش ريخته بود وحالا يك بلوز قهوه اي با راه راه كرمي پوشيده بود ،به ا  و چشمك زدو به دختر توي آيينه خنديد.

ــ ديدي موفق شدم؟ با لاخره مال خودم شد.گفته بودم مال منه؟ ببين باهاش چي شدم فقط دلم ميخواد قيافه سوري را ببينم . حتماچشماش از كاسه در مياد تازه اين كه چيزي نيست.....

بطرف كيفش كه روي تخت كنار اتاق بودرفت. در كيف باز بود. كيف ديگر فارغ شده بود.

يك گردنبند با نگين درشت سبز بيرون آوردوجلوي سينه اش گرفت و جلوي آ يينه رفت ا يندفعه دختر توي آ يينه هم يك گردنبند دا شت چشم به ا و دوخت.

ــ آخي حالا خيالم راحت شد. شب جمعه مهموني سوري را هم مي رم ديگه لازم نيست ناز مامانو بكشم آخرش هم بگه پول ندارم نرو مگه ميشه نرفت مادرا كه ما را درك نمي كنند حدا قل.....

اشك توي چشما نش برق زد آب دهانش را قورت داد.

ــ اگه بابام بود........

چشم از بلوز گرفت به يك نيم تنه پوشانده بودند. چند تا هم شلوار جين و روسري رنگ رنگ اطراف آن بود امااو بيشتربه بيننده چشمك مي زددختر نگاهي به اطراف كرد وآرام وارد مغازه شد. سراميك هاي سبز كف مغازه برق مي زدند خانمي از مغازه بيرون آمد.

جلوتررفت بوي عطرش توي مغازه پيچيد پسري خوش رو كه قدش به زحمت به قفسه دوم مي رسيدجلو آمد:

ـ امري داشتيد خانم؟

عشوه اي به گردنش داد و صدايش را ظريفتركرد:

ــ مي بخشيد! اون بلوزقهوه اي توي ويترين را مي خواستم....  

پسراز قفسه پشتش لنگه همان بلوز را آوردوروي ميز گذاشت دختر به اطرا ف نگاه كرد همه چيزمرتب سر جا يش بود دستي زير بلوز گرفت و ابروها يش را درهم كشيد.

ــ نه اينو نمي خوام يه رنگ د يگه بديد!

 فورا يك بلوز ديگر روي ميز گذاشت هنوز لحظه اي نگذشته بودكه روي ميز پراز بلوزهاي جورواجور ورنگ رنگ شد. دختر چهار تا از بلوزها را برداشت:

ــ اين سه تا را امتحان مي كنم اما بگم اگه بهم نخورد هيچ كدوم نمي برم!

پسر لبخندي زد:

ـ مغازه از خودتونه خانم هر طور ميلتونه.

لباسها را بردتوي پرو چند دقيقه بعد برگشت وسه تا از بلوزها را روي ميزگذاشت.

پسر روي ميزشيشه اي را خلوت كرده بود:

ـ كدوم مي بريد؟

ــ هيچكدوم رنگها ش بهم نيومد.

ـ چرا؟

ــ نه دوست نداشتم،جديد چيزي نمي ياريد؟

ـ چرا چند روز ديگه....

ــ پس همون وقت مزاحم مي شم!

ـ خواهش مي كنم ......

از مغازه بيرون آمد . لبها يش به لبخند ازهم باز شد:

ــ پسره هالو....

چند تا جوا ن كنار نرده هاايستاده بودند. يكيشان با موبا يل حرف ميزد يكي هم به طبقه پايين وآ ن يكي بالا را نگاه مي كرد از كنارشان رد شد. نگاهها را بسوي خود كشيد.

شلوار كرميش رانهايش را به تماشا گذاشته بود صورت كرم زده اش رادرقا ب روسري سياهش گرفته بودولبه هايش از آنجا روي شانه ها يش رها شده بودو سينه مرمرش نمايان شده بود.

مژه هايش را ريمل زده بودو لبهاي روژ زده ا ش هر كسي را به تماشا وا مي دا شت. سرش را با حالت خاصي اينطرف و انطرف مي چرخاندو مغازه ها را يكي يكي از ديد مي گذراندامااز مغازه بدليجا ت نتوانست بگذرد برق گردنبند ها و دستبندها زير نور لامپها او را به خود جذ ب كرد.

روبروي ويترين ايستاد مغازه كوچكي بود.

ما بين آنها چشمش گردنبندي با نگين سبز درشت را گرفت در شيشه اي را باز كرد ووارد مغازه شد.

ــ سلام اقا

مرد جوان كه خم شده بود وداشت ويترين پايين را مرتب مي كردسرش را بالا آوردوبا ديدن او

چهره اش خندا ن شد:

ـ سلام احوا ل شما خوش اومدين،امر بفرمائيد.....

با انگشت لاك زده اش به ويترين اشاره كردو گردنبند را نشان داد برا يش آورد.

دوباره به نگين قرمز و بعد آبي اشاره كرد روي ميز كوچك پر از گردنبند با نگينهاي متفاوت شددستش به ميز خوردچند تا از گردنبندها ا فتادروي زمين فورا دولا شدو آنهارا بالا آورد.

ــ ببخشيد،معذرت مي خوام.....

مردجوان كه هنوز مي خنديد با د ست اشاره كرد:

ـ نه خواهش مي كنم،مسئله اي نيست خودتونو ناراحت نكنيد!!!

ــ ببخشيد،اصلا مي رم يه روز ديگه مزاحم مي شم.

ـ نه خانم ،مسئله اي نيست!

ــ ببخشيد،خداحافظ

ـ خانم،خانم....

ازمغازه بيرون آمدوپله ها را چند تا يكي كردواز داخل پاساژ بيرون رفت. 

+ نوشته شده توسط رها سلیمانی در جمعه هفدهم تیر 1384 و ساعت 4:33 |

 

ــ سلام حيدر خان       

حيدر براي يك لحظه صداي خش خش ساطورش را قطع كردو سربلند كرد قامت بلندش ا ز پشت پيشخوا ن هويدا شد. جلوتر آمد. پشت ترازوي ديجيتا ليش،چشمان دريده اش همچو حيوا ن وحشي كه در انتظار شكاربود يكدفعه از هم باز شد. لبخندي از زيرسبيلهاي كلفت وسياهش نمودار شد.

ـ به حاج مر تضي احوال شما مخلصيم

آقا مرتضي هيكل چاق وكوتاهش را جلوتر كشيد. تسبيحش را در دستش گرداند لبخندي زد

ــ حال ،احوا ل مي بينم كه روپوش پوشيدي؟

حيدر نگاهي به روپوش سفيدش كردوبا پشت د ست سياه وكلفتش عرقي از پيشاني بلندش گرفت.

ـ والله چه عرض كنم! شديم عروسك خيمه شب بازي هرجور دلشون بخوا د تكونمون ميدند ديروز هم اومدندبه ما پيله كردندكه يا بايد روپوش بپوشيم وديوا رها راكاشي كنيم يا در دكون مي بندند.

حاج مرتضي نگاهي به ديوارهاي سياه و كدر مغازه كرد. دستشويي سفيد كنار مغازه هم خاكستري شده بود چند تا زنبور هم وز وزكنان در هوا پرواز مي كردند.

ــ خوب پر بيراه هم نمي گند آخه اين ديوارها ديگه خيلي سياه شدند نا سلامتي قصابيه!!

ـ آخه ميدونيد تا بيام جم بخورم چند تا اب مي خوره؟

چشم حاج مرتضي به بيرون ا فتاد. زني با چادر رنگي كه چند جايش هم نا همرنگ وصله شده بود. لاغر بودو بلند از دم چادرش كفشهاي سياهش به آدم دهن كجي مي كردند

دهانشان به اندازه يك بند انگشت بازبودندزن درحالي كه فقط چشمهايش پيدا بود. نگاهي به داخل مغازه كرداما يكدفعه برگشت ورفت.

ـ خوب فرمايشي بود؟ بفرمائيد بنشينيد. باوركنيد حواسم پرت

چهار پايه را ازكنار يخچال برداشت وگذاشت جلوي پاي حاج مرتضي

حاج مرتضي بي تعارف نشست و نگاهي به يخچا ل كرديك گوسفندكامل ودوتا نصفه ا زتوي يخچال پيدا بودتوي يخچال بزرگه هم يك گاو بزرگ ودو تا گوساله چند تايي هم كله گوسفندبا زبان كج مظلومانه به او چشم دوخته بودنددستي به ريش سفيدش كشيد

ــ همون نصفه بره را شقه كن ببرم!

حيدر دوباره نيشش تا بنا گوش در رفت.

ـ چشم نوكرتم!

دريخچال را بازكردو گوسفندراازگل قلاب دراوردوانداخت روي ميزخون آلود يك زنبورمرده هم گوشه ميزبودبا دست انداخت روي  زمين وچاقو را برداشت وبه جان گوسفند افتاد.

زن دوباره از پشت شيشه مغازه به داخل نگاهي كرددستگيره درراگرفت اما يكدفعه چادرش راجلوتر كشيدو رفت. حاج مرتضي تسبيحش را در دستش جابجا كرد.

ــ مي شناسيش؟

ـ نه والله ،چادرش را جلو كشيده بودخوب نديدمش......

ــ مثل ا ينكه كاري داره هي مي ره هي مياد..

حيدر استخوا ن را با تمام قوا از گوشت جدا كرد.

ـ نمي دونم والله آدم چي بگه؟

زن برگشت ايندفعه در را بازكردو وارد مغازه شدصورتش را كيپ گرفته بودفقط دو چشم ريزوبي حا لش ا ز زير چادر پيدا بودگوشه اي ايستاد.

ــ بفرمائيدآبجي فرمايش ؟

زن اين پا اون پا كردونگاهي به حاج مرتضي كرد. حيدر گوشتها راداخل نايلون بزرگ ريخت وگذاشت روي ترازوحاج مرتضي از روي چهار پايه بلند شد ونگاهي به زن كرد

ــ حالا كارخانوم راه بندازيد من عجله اي ندارم.حالا هستم. بفرمائيد خانوم

زن نگاهي به پشت سرش كردجلوترآمدنگاهي به حاج مرتضي بعد به حيدر كرد واز زيرچادرش دستش را بيرون اورد. يك صد توماني روي پيشخوا ن گذاشت وآهسته گفت:

ـ اين صد تومن وگوشت مي خوام.

حاج مرتضي و حيدر با ناباوري به اونگاه كردند. حيدر آب دها نش را قورت داد

ــ اما آبجي صد تومن كه گوشت نميشه!!

زن سرش را پا يين گرفت.

ـ يعني يه تيكه كوچيكم نمي شه قد كف دست

ــ قد كف دست؟اون كه رب كيلو گوشت چند وقته نيومدي قصابي گوشت كيلوچهارهزارتومنه...

زن جلو آمدو شرمنده صدتوماني را برداشت وعقب گرد كردبطرف در،يخ كرده بود پاهايش سنگين شده بود.

ــ صبركن خواهر،حيدر خان يك كيلو گوشت بكش بده خانوم پاي حساب من!

زن نگاهي به او كرد.

گوشت ها را از اين دست به آن دست داد.در مثل هميشه باز بودازپله هاي سنگي پايين رفت. صدايي نميامددولا شدو يواش ازكنار ايوان از جلوي اتاق حاجيه خانم گذشت. صبح تا شب كناربساط چايي مي نشست .آمدورفت ها را كنترل مي كرد. خو شبختانه انگار خانه نبود پرده هارا كشيده بود.در اتاق بغليش هم بسته بودحتمااون پسره دانشجوصبح كلاس داشته از كنارحوض گذشت واز پله هابالا رفت در چوبي را باز كردووارد اتاق شد.

بوي نم و سيگاراتاق را پركرده بود. حسن وحجت هنوزاز مدرسه برنگشته بودند. خسرو هنوزخواب بودملافه پاره گلدار راكشيده بود روي سرش، زن چادرش را ا ز سربردا شت وروي رختخوابها انداخت وكنار ميزچايي نشست در زيرآن رابازكردوسيني كج وماوجي
را برداشت گوشتها را داخل آن گذاشت چاقورااز سرتاقچه برداشت تكيه اي از آ ن راخورد كرد.

ـ اينا كجا بوده؟

رويش را برگرداندخسروبيدار شده بودبه زحمت خودرااززيرملافه بيرون كشيدودو زانونشست ويك پا يش را درازكرد زيرشلواري راه راهش بالا رفته بودوپاهاي درازولاغرش پيدا بود. موهاي فروسياهش هركدام به طرفي رفته بودچشما نش باد كرده بودابروهاي پرپشتش رادرهم كشيدومحكم تر ازقبل گفت:

ـ گفتم ا ينا كجا بوده؟

زن چشمانش فراخ ترشد.آ ب دها نش رافروداد با زحمت :

ــ خريدم.....

مرديكدفعه مثل اسفنداز جاپريد

ـخريدي از كجا پول اوردي تو كه گفتي پول نداري؟

ــ پول كه نداشتم فقط همون صدتومن بوداما يه مردي دلش سوخت پول همشو داد.

خسروازجا بلندشد وبطرف چوب لباسي كناراتاق رفت با يك حركت كمربندسياهش راازتوي شلوارسياه وچروكش بيرون كشيدودوردست تاب داد.

ــ مرتيكه دلش سوخت يا عاشق چشم ابروت شده بودهان؟ هان ضعيفه پدرسوخته فكركردي من خرم؟

كمربندرا بالابرد ومحكم به شانه زن زد. زن به طرف ديوارچمبره زدضربه هاي كمربندبالا وپايين مي رفت وزن بي صدا گريه مي كرد.

ـ دلش برا ت سوخت يا رفته بودي ددر،اي  كارت به ا ون شكمت بخوره كه نخواد گوشت توش بره...........

ــ چرا همچين مي كني مردبخاطربچه هاگرفتم آخه تو كه صبح تا شب خوابيدي فكر ا ونا نيستي از بس سيب زميني خوردنددارند از حا ل مي رند بي انصا ف !

ضربه بعدي كمربند كنا رچشمش خوردديگر جوا ب ندا د. مردكه از زدن خسته شده بودشلوارش را روي هما ن پيژامه ا ش بالا كشيد لبه پيراهنش ا زشلوا ربيرون زده بود.

گوشت را بردا شت وبا سيني پرت كرد بيرون وكفشها يش راكه پشتش را خوابانده بودبپا كردو رفت بيرون دقيقه اي بعد صداي فريادحاجيه خانم را شنيد حتما صداي دعواي انها را شنيده بوديا گوشتها را ديده بود ياد كرايه عقب ا فتاده بود؟.........

زن روسريش را به سر كشيد ودستش را كنار چشمش گذاشت درد شديدي حس مي كرد.

نگاهش را از حاج مرتضي گرفت.

ـ دستتون درد نكنه خدا ا ز آقايي كمتون نكنه اگه مي خوا ين كمكم كنيد ا ين يه كيلو را شيش تيكه ا ش كنيد هردفعه ميام يه تيكه ا شومي برم

ــ چرا همشو نمي بري خواهر؟!

زن دستش را كنار چشمش كشيد دوباره درد ش را احسا س كرد.

ـ اينطوري بهتره و گرنه اصلا نمي خوا م

ــ باشه حيدرخان اين گوشتو همونطور كه خانوم مي خوا د بهش بده بازم خوا ست اشكالي نداره خودم ميام حساب مي كنم!

حيدر تكه گوشتي اندازه كوچكتر از يك كف دست توي نايلون انداخت وگذاشت جلوي زن،زن گوشت را برداشت. ا شك در چشما نش جا خوش كرده بود.....

ـ خدا از برادري كمتون نكنه تا عمر دارم دعا گوتونم

از مغازه بيرون آمد.

ــ حاجي كار درستي نكردي ياد مي گيرند....

حاج مرتضي كه دور شد ن زن را نگاه مي كردسكوت كرد.

 پایان

+ نوشته شده توسط رها سلیمانی در یکشنبه پنجم تیر 1384 و ساعت 19:56 |