پاهايش را به زور به دنبال خود مي كشيد. با هر قدم گل ولاي زيادي به لباسهايش پاشيده مي شد.باراني بلندي پوشيده مي شد. لكه هاي قهوه اي روي آن يادگار سا لهاي آب ند يدن بود. زير آن آ نقدر قوز كرده بودكه به روي زمين كشيده مي شد.آب دها نش را قورت دادوبا دست بيني ا ش را بالا كشيد. كلاهي پشمي توي سرش كشيده بودتا كله ي بي مويش پيدانشود.
سالها بودكه از اين كوچه هاي تنگ و تاريك مي گذشت. صبح كه مي شداز خانه بيرون مي زد.
ـآقا اين ساعت چنده؟ اين ا نگشترچطور؟
ــ ساعت دو هزار تومن،ا نگشترم دويست تومن.
ـ اوه،چقدر گرون مي دي!
ــ سكوت مي كردوجوابي نمي داد،پسر اخمي كرد:
ـ چه بد اخلاق با يه من عسلم نمي شه خوردش.
سيگاري روشن كرد.
ـ بد اخلاق، اونم هميشه همينو مي گفت.
ــ من بد اخلاقم ؟!!
ـ آره ديگه، هميشه اخم مي كني، بايد صد تا جك بگم تا بخندي
ـ پس خوبه هستي؟
ــ واه؟؟
ـ واه نداره!.....
ــ آقا ا ين چاقوچنده؟
مي دونست چقدر خاطرش رو مي خوام . اگه اون نبود خنده ازيادم مي رفت.
ـ خوب اگه نمي فروشي بگو نمي فروشم.چرا جواب آدمو نمي دي ؟
درست مثل حالا چند سا ليه كسي دندونامو نديده.
ـ همه همسايه ها بهم مي گندچطور با اين مرد زندگي مي كني؟چقدر بد عنقه؟...
ــ مي دوني كه نيستم؟!
ـ يعني خودمم گول بزنم؟
ــ دست شما درد نكنه.
ـ آخه هميشه تو فكري ،هر كي تورا نشناسه...!
ــ آقا رحيم تو بسا طت كبريت پيدا مي شه؟
ـ غلط كردم، غلط كردم، اختر خانوم.
ــ زود با ش اون دست صاب مرده تو بيار بالا تا حاليت كنم. حالا آبروي منو مي بري ؟
ـ غلط كردم،غلط كردم.
ــ حالا ديگه چقلي مي كني؟ بكش!!
ـ آخ سوختم ،سوختم،تورا خدا!
ــ حق ده تا تو باشي ديگه چقلي نكني.
سيخ رابه كناري پرت كرد ورفت. به ديوار زير زمين تكيه دادم اما سر خوردم پايين . عين گربه چمباتمه زدم.اشكهايم را پاك كردم. دستانم مي سوخت.
کم کم چند تا تيله ي قرمز روي دستم بود.
به منقل نگاه كردم. چهره ي سرد بي روح مادر ميان آتش بهم لبخند زد . بلند شدم چشمم به در خانه افتاد. يك ماه نبود كه جنازه حسن را از همين در بيرون بردند.
تب كرده بود .تا صبح ا خترتوي حياط نگه ا ش داشته بود. او هم طاقت نياورد باآن برفي كه مي آمد، آدم سالم هم مي مرد ديگه چه برسد به حسن، صبح كه ديدمش عين مجسمه شده بود.حركت نمي كرد تا هلش دادم، افتاد. پدر هم مثل هميشه توي اون دنیا بود در زیر زمين را هم بسته بود.
ــ آقا رحيم چرا زل زل منو نيگا مي كني؟ اه ما روبگو رو ديوار كي يادگاري نوشتيم!
اون روز زودتراز هميشه به خونه رفتم تا به حياط رسيدم همه جا از تميزي برق مي زد.ا ز مطبخ بوي غذا نمي امد:
ـ زينت، زينت
دلم به شور افتا د. به طرف اتاق رفتم. زينت بي صدا افتاده بودگوشه ي اتاق، سماور قوري هم يك طرف افتاده بودند.آب پارچ ريخته بود روي سماوروخاموش شده بود. به طرفش رفتم، هر چه تكانش دادم جواب نداد . به سرعت از خانه بيرون رفتم وفخري خانم زن همسايه را صدا كردم. در عرض چند دقيقه خانه شلوغ شد.
چهره ي فخري خانم از يادم نرفته، با چارقد ش گوشه ي چشمش را پاك كرد:
- خدا صبرت بده مادر، بچه و مادر با هم... ديگه نفهميدم آتش . سیخ و تیله از جلوی چشمم رد شدند. مادر سفید شد . زینت یخ کرد و احمد خندید . اما حالا بعد ازچند سال مي خواهم به اين روزگار بخندم، مي خوام به ............
- بلند بلند شروع به خنديدن كرد.از جا بلند شد، پايش به بساطش خوردوساعت ها وانگشترهاپخش زمين شد. اما او بي توجه شروع به خنديدن كرد.
پایان
